گفت ی چیزیت هست وقتایی که حرف نمیزنی
چی اذیتت کرده؟
چرا نمیگی چی میخواستی بگی؟
چی پشیمونت کرد از حرف زدن؟
ساکت بودم ساکتتر شدم
عینکمو از رو چشام برداشت
نگاش کردم گفتم آفتاب اذیتم میکنه
گفت سکوتت منو اذیت میکنه...
گفتم این چن روز هعی اومدم حرف بزنم
هعی گفتم صبر کن ساکت باش جو رو بهم نزن
آرامش رو نگیر از جفتتون...
گفتم میخواستم حرف بزنم
خیلی هم آماده بودم واسه حرف زدن
گفت خب چیشد پس؟منتظرم!
گفتم نه با خودم بالا پایین کردم
گفتم هیچی ارزش نداره که حالت رو حالمون رو خراب کنه...
حرف زدن وقتی مهمه
وقتی خوبه که بدونی برآیند داره
تهش ولی وقتی میدونی حاصل نداره و
چیزی عوض نمیشه پس سکوت کنم بهتره...
چون نمیخوام تو این اوضاع
که همه جوره مشکلات رو تو سواره
این مشکلات هم اضافه بشه و فکرت مشغولتر...
همین که بدونم تو قلبت جایی هست واسه من
نیازی به هیچی ندارم دیگه...
فقط دارم نگاه میکنم ببینم تو چی میکنی...
منم صبر میکنم صبر نکنم چی کنم دیگه؟
گفت واسه همین درک کردنت تو رو می پرستم!
گفتم به پرستشت ادامه بده:)
برچسب:
نویسنده: آراد نوری